درباره نویسنده
ساحل صالحی
نوشته های خودمه ... هر پست فقط احساس همون لحظه ست ... برای کسی نمی نویسم اما انکار نمی کنم که وقت نوشتن در خوب و بد خاطره های کسی غرقم ....
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • ساحل صالحی
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
کدهای اضافی کاربر



تنها در ساحل
تاریخ ها خودکشی کردند
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱۱/٧

چقدر شد که ننوشتم ؟

می ترسم دستام به ننوشتن عادت کنن

مثه لبام که به سکوت ...

حرف واسه نوشتن زیاده ولی

یه حرف مهم هست که هنوز وقتش نرسیده

هنوز کاله واسه نوشتن ...

شاید واسه همینم گیر ننوشتنم...

نقاشی رو حرفه ای شروع کردم

واسه همین خوشحالم

هر روز با اشتیاق می رم کلاس ...

شاید یه روز همه ی حرفایی که شعر نشدن روی بوم نشستن و طرح دلم حک شد ...

نویسندگی یه پروژه ی تئاتر نسبتا بزرگ بهم سپرده شد

فکرم درگیر فضای بی نهایت حسی این کاره ...

امیدوارم خوب از پسش بر بیام ...

گفتن دبیر تخصصی یه جشنواره شعر باش ... سخت ولی خوب به نظر می رسه ... یه تجربه ی باارزش ... منتظر اعلام قطعی ش هستم ...

و فال قهوه ... جالب بود ... بعضی چیزاحتی از زاویه ی خرافات هم جالبن مخصوصا اگه خودت وارد جزئیاتش بشی و بخوای سر از فلسفه ش در بیاری ... پر از رمز و راز و کشفای جدیده ... مثه شعر

بهمن رسیده ... یه ماه خاص ... نه واسه روز خوب پیروزی ش !!! ... واسه چیزای شخصی ش ...

من روزای خاصی توی این ماه طی سالای گذشته داشتم ... زیاد آدم تاریخ بازی نیستم ... خود خاطره ها  مهمن نه تاریخ و ساعت اتفاقشون ... حالا منم و کالبد شکافی چند خاطره ... میزگرد من با خودم ... به این فکر می کنم که خواهرم با همه ی تلخیه لحنش اون شب بهمن ماه توی اون اتاقی که پنجره اش رو به بالاترها بود راست می گفت "ما رو..........................................................................

.........................................................................

سرم رو که بالا آوردم صفحه پر بود از شخصی ترین نوشته ها و چشام که انگار پشت آبشاری دفن شده بودند ...

همه رو پاک کردم جاشون نقطه چیدم ... مثل همیشه ...

گفتم آدم تاریخ بازی نیستم  بهتره که خاطره باز هم نباشم ...

بهمن بی خاطره ماه خاصی نیست ... بذار خودش خودشو بسازه ... هر چه پیش آید خوش آید ...

ترانه ی ده سال قشنگه ...  

بازم می نویسم ... شاید به همین زودی و با خبر یه تحول ...

نظرات ()



از عشق ممنوع تا ...
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱٠/٢۸

فرقی نمی کند حق با ثمر و محند باشد یا عدنان و همه ی شهر! بستگی دارد تو کجا نشسته باشی و از کدام زاویه به قضیه نگاه کنی ...

بستگی دارد تو  درد کدامیک را تجربه کرده باشی

خیانت ؟!! یا عشق ممنوع؟!!

اصلا چرا باید اینقدر غرق یک سریال بشوی که خواب بغض های ثمر را ببینی و دغدغه ات ملاقات دوباره شان باشد ...

آدمی نیستم که زیاد غرق یه سریال بشم ولی به رابطه های موجود در این "عشق ممنوع" زیاد فکر می کنم و به قضاوتهایی که میشه در سکوت مطلق گوش می دم و مطمئنم اگه حرفی بزنم خلاف نظر جمعه ... همه جز تو حمیده گلی قلب

ترجیح میدم وارد جزئیات نشم ...

امروز بیشتر از "عشق ممنوع" به این ماجرای اعتراضات در قالب برهنگی فکر می کردم

نظر خیلی از بچه های فیس بوک رو در تایید و رد کار گل.شیفته خوندم ...

من درکش نکردم ... اگه راه اعلام اعتراض اینه خو برو دو تا فیلم . پو... هم بازی کن دیگه رسالتت تکمیله ! چرا من نمی فهمم تفکراتشونو ! 

چقدر این پست پراکنده شد!

نظرات ()



شادیای کوچیک و غمای کوچیک ....
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

باشگاه محیط جالبی داره

یک ساعت در روز تایم زیادی نیست ولی تاثیر خوبی داره

روی روح و جسم ...

یک ساعتی که غرق می شی توی نرمش و کار با وسایل مختلف

و به این فکر می کنی که بالاخره از شر چربی های اضافه راحت میشی

بالاخره احساس سبکی و آرامش بهت دست میده

و دو ساعت پیاده روی محض

دم غروب

از یه مسیر خلوت و آروم که هیچ خاطره ای قلقلکت نمیده

بی دغدغه قدم برمیداری تا خسته شی تا عرق کنی تا بوی عرقت به مشامت برسه

بوی چربی هایی که شروع به سوختن کردن

چه خوبه سوزوندن هرچی نفرت انگیزه ...

و گاهی یه چیز نفرت انگیز مثه بوی عرق بهت آرامش میده چون داره از سنگینی بارت کم می کنه ...

و تو دست از آرزوهای بزرگت می کشی و دلت رو به همین خواسته های کوچیک خوش می کنی

به عقربه های ترازو ...

و به همین راحتی شاد میشی ...

و باور می کنی که تو یه آدم کوچیکی که واسه همین شادیای کوچیک خلق شدی

و آرزوهای بزرگت رو پیشکش آدمای بزرگ می کنی ...

 

نظرات ()



زنده گی ...
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱٠/٢٦

زندگی قطاریه که حتی اگه هیچ مسافری به گردش نرسه باز به حرکتش ادامه میده

حتی اگه قدم از قدم بر نداری

حتی اگه تو لحظه منجمد باشی

بازم ساعتا بی وقفه جلو می رن و به تو تهمت "زندگی کردن" می زنن

پس تکون بخور

بیا بیرون از این قبری که واسه خودت کندی و دراز به دراز خوابیدی و منتظر مرگی

حتی جرات مردن هم نداری ...

این مقدمه ای بود بر زندگی من که امروز نوشته شد !

و امروز گفتم "بسم الله الرحمن رحیم "

و اولین روز از باقیمونده ی زندگی رو استارت زدم ...

قطعا خاطره های تلخ دیروزهام اینجوری زندگیمو فلج کرده

ولی امروز همه ی اون تلخی ها رو به لحظه های شیرین همیشه موندگار دیروزهام می بخشم و رها می کنم که برن و بگذرن و یه کم از فضای حافظه ام رو خالی کنن تا اینقدر پیام OVER FLOW نده ...

همه ی اونایی که توی دیروزها هم پیک شادی و غمم بودن یه جورایی چسبیدن به زندگی ...

تلخ یا شیرین ... خواسته یا ناخواسته ... با جریان زندگی همراه شدن و من وایسادم و دارم تماشا می کنم و تبدیل شدم به صندوقچه ی خاطرات که شاید سال به سال وقت خونه تکونی چشمی بهم بیافته و خاطره ای زنده بشه ...

اینا حقیقتایی هستن که اگر چه مرورشون زخمه و زخم ولی لازمه هر از گاهی از خودمون بپرسیم کجای این زندگی وایسادیم ... و اصلا واسه چی داریم می جنگیم ؟ و با کی ؟ ...

امروز "ساحل" شد " مژگان " ... خود خودش ...

از ساحل مجازی خسته شد ... از ساحلی که مجازی متولد شد مجازی زندگی کرد  مجازی دل بست و فقط حقیقی درد کشید ...

امروز ساحل رو مجازی به خاک سپردم با همه ی زخماش ...


 

 

نظرات ()



دعا ... دعا ... دعا
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱٠/۱۳

فکر می کنم یه مدت نتونم بنویسم

بدجوری گیر کردم

بدجوری ...

التماس دعا

زیاد ...

 

 

نظرات ()



...
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱٠/۱٠

....

به احترام غزلهات بغضها تعطیل ...لبخند

نظرات ()



امیدم را نگیر از من خدایا ...
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱٠/۸

دیشب تبسم رو آرزو کردم امشب تو بغلمه

فکر کنم دیشب واسه من شب ارزوها بود

کاشکی ...

لذلجج.ک=//////////////// ذ 7ععععع2یق طططططططططططططططططططططیر                غ          1~@

اینم دست نوشته ی گل ناز من که آویزون شده رو کیبورد و داره اظهار وجود می کنه

دورش بگردم  

الان تنها دلخوشیه من واسه ادامه دادن عشقیه که این  صورت معصوم تو دلم زنده می کنه ...

پ.ن : کاش آرزوی من با امید هیچ کسی یکی نبود ...  آنوقت می توانستم در شبهای دلتنگیم با سلول به سلول وجودم تمنایش کنم بی دغدغه ی فرو ریختن دیوار امید دیگری ...

نظرات ()



لالایی با طعم ...
نویسنده: ساحل صالحی - ۱۳٩٠/۱٠/۸

بخواب

پشت پلکهای بی قرار زنی

که هر شب

آب می زند تمام مسیر گونه هایش را

شاید خواب سراغ چشمهایش را بگیرد

و خیال تو سراغ خوابهایش را ...

...

زنی با چشمهای قهوه ای سوخته

سوخته ...

و لبهای ورم کرده از میهمانی دندانهای گره خورده درتشنج کابوس...

همان زنی که نیمه های یک شب پاییزی

لابلای اشک های تو قلبش جوانه زد

و ...

عاشق شد ...

...

بخواب پشت پلکهای زنی

که بیدارست ...

پ.ن : کاش تبسم امشب اینجا بود ... دلم می خواست تو بغلم لالاییش کنم ... لالایی با چاشنی اشک ...

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »