چقدر شد که ننوشتم ؟
می ترسم دستام به ننوشتن عادت کنن
مثه لبام که به سکوت ...
حرف واسه نوشتن زیاده ولی
یه حرف مهم هست که هنوز وقتش نرسیده
هنوز کاله واسه نوشتن ...
شاید واسه همینم گیر ننوشتنم...
نقاشی رو حرفه ای شروع کردم
واسه همین خوشحالم
هر روز با اشتیاق می رم کلاس ...
شاید یه روز همه ی حرفایی که شعر نشدن روی بوم نشستن و طرح دلم حک شد ...
نویسندگی یه پروژه ی تئاتر نسبتا بزرگ بهم سپرده شد
فکرم درگیر فضای بی نهایت حسی این کاره ...
امیدوارم خوب از پسش بر بیام ...
گفتن دبیر تخصصی یه جشنواره شعر باش ... سخت ولی خوب به نظر می رسه ... یه تجربه ی باارزش ... منتظر اعلام قطعی ش هستم ...
و فال قهوه ... جالب بود ... بعضی چیزاحتی از زاویه ی خرافات هم جالبن مخصوصا اگه خودت وارد جزئیاتش بشی و بخوای سر از فلسفه ش در بیاری ... پر از رمز و راز و کشفای جدیده ... مثه شعر
بهمن رسیده ... یه ماه خاص ... نه واسه روز خوب پیروزی ش !!! ... واسه چیزای شخصی ش ...
من روزای خاصی توی این ماه طی سالای گذشته داشتم ... زیاد آدم تاریخ بازی نیستم ... خود خاطره ها مهمن نه تاریخ و ساعت اتفاقشون ... حالا منم و کالبد شکافی چند خاطره ... میزگرد من با خودم ... به این فکر می کنم که خواهرم با همه ی تلخیه لحنش اون شب بهمن ماه توی اون اتاقی که پنجره اش رو به بالاترها بود راست می گفت "ما رو..........................................................................
.........................................................................
سرم رو که بالا آوردم صفحه پر بود از شخصی ترین نوشته ها و چشام که انگار پشت آبشاری دفن شده بودند ...
همه رو پاک کردم جاشون نقطه چیدم ... مثل همیشه ...
گفتم آدم تاریخ بازی نیستم بهتره که خاطره باز هم نباشم ...
بهمن بی خاطره ماه خاصی نیست ... بذار خودش خودشو بسازه ... هر چه پیش آید خوش آید ...
ترانه ی ده سال قشنگه ...
بازم می نویسم ... شاید به همین زودی و با خبر یه تحول ...



