|
تنها در ساحل | ||
|
بندر بودم ... حال مبهمی داشتم هنوزم دارم خوب عجیبم نیست میشه رف بندر و با حال عادی برگشت ؟
یه عالمه کتاب رسیده دستم خوشحالم که از نمایشگاه امسال بی نصیب نموندم نمی دونم از کدوم یکی می خوام شروع کنم ولی حرص خوندن دارم زیاااد گه گاهی چیزایی که به نظرم جالب اومد اینجا می ذارم دیگه اینکه تبسم خیلی شیرین شده نفسی عکساشو می خوام بذارم خیلی کارا می خوام بکنم اگه تنبلیم دوباره فوران نکنه به زودی ... [ ۱۳٩۱/٢/٢۸ ] [ ٤:۱٠ ب.ظ ] [ ساحل صالحی ]
یه روز و سه آپ اتفاق نادری واسه این بلاگه ولی خوب چه میشه کرد ما مرد اتفاقای نادریم مگه نه؟ منم که هیچ مسئولیتی نسبت به اعمال این "من" ندارم چشام دچار حساسیت فصلی شدن کسی باورش میشه من با چشمایی که در حد خون قرمزن و متورم می رم سرکار ؟ کسی می فهمه من حالم چطوره ؟ کسی منو ندیده ؟ من خودمو گم کردم ! لبام کپک زدن حرفام داره از نوک انگشتام می چکه منی که گم شده بارونیه قهوه ایه غربت تنشه یه بغض مشکیه شکسته تو چشاش کفشای خاکستریه تنهایی پاشه شال سرمه ایه خاطره رو سرش یه جیغ مرده ی بنفش رو لباش اگه دیدیش ... نه نمی بینیش آخه زده به بیراهه راهشم گم کرده ... پ.ن1 : من از نوع 4 پ.ن2 : کاش خوب .. نه لااقل بهتر باشد !
[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۸:٥٩ ب.ظ ] [ ساحل صالحی ]
با خودم بهم زدم خودمو ول کردم به امون خدا با افکارم عقیده هام باید و نبایدام غرورم شعورم با همه ی داشته هام بهم زدم من مسئولیت هیچ کدوم از کارای "من رها شده" ام رو به گردن نمی گیرم شما هم اگه دیدینش پسش بزنید مغضوبه مصیبته از ما گفتن بود !
[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱:٢٤ ب.ظ ] [ ساحل صالحی ]
مشروب با سیگار با طعم ِ هماغوشی یعنی فراموشی... فراموشی... فراموشی... "مهدی موسوی"
[ ۱۳٩۱/٢/٢٦ ] [ ۱۱:٤٠ ق.ظ ] [ ساحل صالحی ]
به عددا فکر کردم درک نکردم ! شاید من گیجم ... [ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ۱۱:۳٢ ب.ظ ] [ ساحل صالحی ]
بازم زلزله ... ایندفعه خیلی وحشتناکتر از همیشه ساعت 14:42 با شدت 4.8ریشتر تو عمق 5 کیلومتری ... برای لحظاتی همه احساس کردیم همه چی تموم شد ... جالب اینجاس که چون بابا نمی تونست از جاش بلند شه جای اینکه همه برن سمت در خروجی همه دویدن سمت بابا ... و چون نمی تونست بلند شه همه وایساده بودیم و فقط فریاد می زدیم ... مرگ اومده بود دقیقا جلو چشمامون ولی نمی تونستیم دل بکنیم از هم ... ... زلزله تموم شده بود و همه سالم بودیم کنار حوض زیر سایه ی توت توی حیاط همه هق هق گریه می کردیم بدون اینکه بدونیم چرا ؟... چایی دم کردیم هندوانه اوردیم شکر کردیم خندیدیم و یادمون رفت چقدر هوای این شهر توی این ساعت روز گرمه ... [ ۱۳٩۱/٢/٢٥ ] [ ٧:٥٢ ب.ظ ] [ ساحل صالحی ]
فقط می خوام گریه کنم . . . شروع شد... [ ۱۳٩۱/٢/٢۳ ] [ ۱۱:۱٩ ق.ظ ] [ ساحل صالحی ]
ببین این قصه مشکوکه که چشمای همه خیسن که دشنه خورده قلبامون که دردامون توی دیسن
من از خون گریه لبریزو تو یادت رفته خندیدن تموم روزمون سگ دو به ساز درد رقصیدن
چی آوردن به روز ما که می بینیم و خاموشیم تن وجدان خوابمون لباس مشکی می پوشیم
تو گوش ساده مون خوندن که هرچی آه و فریاده صدای گریه ی ابره صدای شیون باده
عفونت کرده بغضامون توی سرداب خاموشی چه راحت خوابمون کردن با قرصای فراموشی
چی آوردن به روز ما که آب از آسیاب افتاد رگای غیرت این شهر تو طرح فاضلاب افتاد
کجا رفتند مردامون که ما موندیم و مشتی درد داره قداره می رقصه تو بهت کوچه ی بی مرد
تو غمگینی و من ویرون تموم شهر سرگردون ببین این اتفاقی نیست حالا هی روتو برگردون "ساحل صالحی"
[ ۱۳٩۱/٢/٢٠ ] [ ۱٠:٠٧ ق.ظ ] [ ساحل صالحی ]
|
![]() | |
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||